روستای وش

 

سفرنامه گروه کوهنوردی سرابان نطنز به دیار پاکان روزگار (( روستای وش ))

 می خواهم کمی از این زندگی ماشینی و بی احساس پا را فراتر نهاده و خردی ازخودم و از این همه رنگ و دورنگی و بدتر از این دو،چند رنگی دور شوم.می خواهم امروز بمدت یک روز هم که شده بی رنگی را تجربه کنم. بسان تمامی لحظات زندگانی اهالی روستای ساده و پاک (( وش )) ! تو هم گر می پسندی همره شو که دیر کنی دیر می شود: امروز با عده ای از یاران همدل و همراه که گویی مثل  من به گونه ای از خود  مانده و از این روزهای یکنواخت زده شده اند عزم خود جزم کردیم و رو سوی روستا ی وش سفر آغاز کردیم.پس از ساعتی تحمل سفر کوتاه با وسیله نقلیه باز هم ماشینی !! و رسیدن به میعادگاه سبزمان، یکی دیگر از وابستگی های دنیایی را رها کردیم و رها شدیم !(مینی بوس)دفتر سفرمان را کلمه به کلمه، جمله به جمله و سطر به سطر با گامهای خوش نقش دوستان می نگاشتیم و بیشتر از گذشته رهایی از زندگی خط کشی شده را می چشیدیم . چه طعم تازه ای !!!جلوترها که رسیدیم بامکثی اندک به صفحات قبل نیم نگاهی کردیم : چه خوش خط صفحات دفتر سفرمان پر شده اند!هرچه بیشتر از مبدا دور می شدیم دلهامان بیشتر به هم نزدیک می شد.با این که مسیر پر شیب  و سنگین بود ولی نوعی احساس  وصف ناشدنی وجودمان را پر می ساخت که فقط باید در موقعیتش قرار گرفت تا حسش کرد!راه پربود از حرف و قصه.مملو از رازهایی که در طول مسیر دلدادگانی برای هم نجوا کرده بودند و اکنون حتی رد پایی ازخاطراتشان هم نیست که نیست!به سنگهای هزار چهره که می نگریستیم صورت رنجیده هزاران انسان را می شد آئینه وار دید و عطر روح  شریفشان را همان حوالی استشمام نمود. راه بود و ما بودیم و خنده و شوخی و تفریح و پیمودن راه . می رفتیم و می رفتیم . می ایستادیم تا تجدید قوا کنیم اما مگر شوق دیدار اجازه توقف می داد...اندک اندک با تغییر چهره مسیر و شنیدن زمزمه های اهالی قبور می شد وجود مبارک عزیزانی را در چند قدمی لمس کرد... گوش که دادیم اهالی قبور خوش آمدمان می گفتند. نزدیکتر که شدیم و میهمان سفره هاشانشدیم نکته زیبایی توجه مان را جلب کرد :روی سنگ قبرهاشان که همگی دست سازند بالاتر از خط نگاشته ها برای تمایز مردان و زنان متوفی از نشانه ای استفاده کرده بودند . بدین صورت که برای زنان دو دایره هم اندازه در دو گوشه سنگ و برای مردان سمت راست دایره و سمت چپ یک شانه سر به زیبایی رسم شده بود!!!!  نگاه از قبراستان که بر داشتیم و به گوشه آسمان که چشم دوختیم همانجا که نورانی شده بود همه چیز از یادمان برد :آری اینجاست  یکی از جولانگاههای عشق و دل باختگی...این است اولین دلیل پذیرش سختی راه : (( کعب اول ))معبدی که درباره اش قصه ای آن چنان معلوم و روشن و مکتوب نیست اما هر چه هست زیباست!!!!گویی این بالا به خدا نزدیکتریم... گرچه آن پایین هم خدا هست... ولی اینجا ماییم که سبکبارتریم پس نزدیکتریم!بگذریم... هرچه بیشتر سعی کنم تشریحش کنم کمتر موفق می شوم این هم از خواص نیکان است !کمی دور تر  استراحت گاههایی هست. به همان سادگی مردان و زنان روستای وش !ساده و بی آلایش و به دور از هر چیز که سنگینی روح در پی دارد .برداشتن خستگی و دلتنگی از دوش و به زمین گذاشتن که نه بهتر بگویم دفن  هر چه آلوده مان می کند.اینجا که نباید اینگونه عجله کرد و شتاب داشت. آخر بی انصاف مگر چند بار نصیبمان می شود دل در گرو عشقش روانه کویش شوم.آن بالا کمی دورتر از کعب اول معشوقانی  به پیشوازمان می آیند تا ورودمان را با دلبری چراغانی کنند.با نوری از جنس نور قبلی که وصفش رفت، عجیب است!! وادی دارالجنون که می گویند همین جاست ؟این هم دلیل دوم قبول عشوه های مسیر :(( کعب دوم )) .اینجا هم که دلبر و دلبری ،اینجاهم که عشق و عشوه ، اینجاهم که سوز و سوختن ... !پس بی دلیل نیست که هر که برای یکبار پای به این دیار گذاشته است دیگر نتوانسته زیستن معمول از سر گیرد .با یک دل مانده ایم  مردد میان دو دلبر ! سمت هر کدام  که گام بر می داریم ندای دیگری از پشت سر فرامان می خواند...بر می گردیم که به دعوتش پاسخ اجابت دهیم دیگر بار ندا از آن سو می خواندمان که بیا بیا...!گفته بودند عشق یعنی درماندگی و سرگردانی و ما می مانیم و پر و بال زدنهای دلهامان که ...!باز هم بگذریم ...از میان ده که عبور می کنیم از ذره ذره گرد و غباری که بر رخ کلبه هایش نشسته می توان سادگی و صفا را لمس کرد. می شود ناگفته های بسیاری را شنید و نوشته های فراوانی را خواند.اندک مردمانی گاه گداری پذیرای خستگی مان هستند و با چند کلام دلنشین درد کوفتگی بدن را به تنشان می خرند و معرفت تقدیم می کنند. پیر مردی در ورودی منزلش با چنان شور وشوقی با یک یک همنوردان مصافحه می کند که گویی فرزندانش را پس از سالیان دراز فراغ می بیند: چه نشاطی دارند این مردم... خوش به حالشان  گناهانشان بسیار کم ، روحشان  از جنس خدا ، دلشان به روشنی آسمان ده شان و ده شان بکر و خام و لطیف ! با چه ظرافتی کلبه هایشان ساخته اند ، هنر در اینجا مبهوتمان می کند.  پس دلیل پیدایش هنر امکانات آنچنانی و فضاهای آهنی و آجری و زندان نیست که محیط هر چه خالی تر هنر و هنرمند اصیلتر...!نمی دانم شاید علت تنگی کوچه هایش صمیمیت بیش از حد تصور دیوارهای مقابل هم باشد که برای هم آغوشی بی تابی می کنند. هر چه باشد ساخته دستان عاشق همین مردمند. هر چه در دل دشتهای وش پیشتر می رویم اشتیاق کشف مناظر نا دیده بارورتر می شودولی صد حیف و هزار افسوس که وقت تنگ است و ماهم کم توان...و به همین علت بسیار تکراری و درنهایت تشنگی دیدار انتهای دره های مبهمش راه بازگشت درپیش می گیریم. می آئیم و می آئیم...از مسیری که آمده بودیم برمی گردیم و در راه با هر قدم به عقب  گویی بارمان سنگین تر می شود. انگار هرچه که دلمان را سیاه می کردو از کوله هایمان افتاده بود خودبخود با دیدن ما روی دوشمان سوار می شودکه با ما برگردد. چرا که جنسشان جنس ماست، آسمانی که نیست جنس اینجا نیست !   دلمان هر لحظه سنگین تر و خستگی مان دوچندان می شود...چرا؟؟؟؟کاش می شد همین جا یک گوشه کوچک و دنج و دست نخورده بمانم . نمی خواهم برگردم اما مگر می توان هر چه  دل می خواهد آن کرد.ای خدا کاش هرگز نمی آمدم تا برگشتن اینگونه آشفته ام نمی ساخت.بر می گردیم و هر چه به مبدا نزدیکتر می شویم معنویت کمتر می شود چرا؟؟؟؟خلاصه راه مقدس و دست ساز وش به اتمام می رسد و همگی سوار بر مینی بوس پس از زیارت امامزاده تتماج رو سوی نطنز به سرعت می تازیم.همه خسته از راه پیمایی ولی سبک و بی آلایش . نوعی آرامش سبزو روان در چهره تک تک افراد دیده می شود که دلیلش را حالا می دانم چیست !   

     افراد شرکت کننده در این برنامه :

       حاج رضا چاووش راده
      مرتضی فرخشاد 
      حسین خدایاری
      مسعود حاجی زاده 
      عباس کوچه فاره 
       سعید فلاح
      حمید رضا کاوه 
       محمدرضا عجم 
      فضل الله نادری 
      علی اکبر کوچه فاره 
      ابوالفضل عظیمی
      جواد خطیری
      پویا وشاق
      امیر حسن کوچه فاره 
      مهدی محمد رحیمی
      حمید یوسفی  

      فرشاد روحی

     علی وشایی

    سید جعفر مرتضوی

2uepwno.jpg

2vtnorr.jpg

2hzpanp.jpg

6jdgm1.jpg

2czblec.jpg

qqzb04.jpg2a9xmo5.jpg

 

 

وش 

ای که دور از همه بدهایی وش

داد و افسوس که تنهایی وش 

 باغهایت همه شاد و سرسبز

خوش به حالت چه مصفایی وش  

کوه و خورشیدوطلوع و مه و مهتاب همه

منظره های تو دارند نماهایی وش 

کعبه اول جاپای خداست

کعبه دوم نورانی و رویایی وش

 کلبه هایت اگر از سنگ و گل و از چوبند

در دل سردی شب دارندگرمایی وش 

 چشمه هایت همه جوشان و همه اشک صفت

عطرشان آبی خوشبوتر از آن آبی دریایی وش 

 مردمانت همگی ساده دل و پاک و بزرگ

 خاک و آب تنشان از گل آریایی وش 

 هر که آید به نطنز وعزم کویت نکند

به یقین دان که ندیدست دنیایی وش 

  مسعود حاجی زاده

جمعه خوب خدا

 13/02/1387

 

/ 4 نظر / 63 بازدید
محمد

جای من در این عکسها خیلی خالیست[قهر]

مسعود

سلام.خوبی؟ کم رنگ شده ای؟؟؟؟ اگه تونستی یه سری هم به وبلاگ من بزن رهبر گروه.....

مسعود

سلام.گرچه جات خیلی توی گنبد باز و آبشار اوره خیلی خالی بود ولی به مناسبت اخذ مجوز گروه تبریکات صمیمانه ما را پذیرا باش.به وبلاگ من هم اگه شد سری بزن شعر جدیدم رو بخون و حتما نظر بده.در ضمن برای وبلاگ گروه یک کنتور بذار تا تعداد واقعی مراجعینت مشخص تر باشه.ممنون.

مسعود

واااااااای ی ی ی ... شب .... سکوت ... کوهستان ... اون هم از جنس کرکس...وا ی چه حالی می ده تقریبا دو ساعت دیگه می ریم کوه ....من که کلی هیجان زده ام.....